تبلیغات
تسنیم قرآنی - سیری در طنز دینی
تسنیم قرآنی
****وَمِزَاجُهُ مِنْ تَسْنِیمٍ عَیْنًا یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ ****((تسنیم چشمه‌ای است كه مقرّبان از آن می‌نوشند))
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 اسفند 1389 توسط Admin | تثبیت دوستی ()

Adnan hossini

نویسنده : دوست عزیزمان محمد صدیق قطبی

آنچه می آید، حکایت هایی است طنزآلود که یا باورهای دینی را نشانه گرفته و مورد چالش و چند و چون قرار می دهد ویا رفتار پاره ای دینداران را به تیغ نقد گرفته است. مشی و منشِ قاضیان و محتسبان و واعظان و متشرّعان که پاره ای از اوقات، مقرون سالوس و ریا و بدفهمی و کج اندیشی و قدرت طلبی بوده است. دین به مزدانی که با توجیهات دینی در پی تأمین کامجویی خود بوده اند. ویا بیان مسائلی مرتبط با جامعه شناسی و یا روانشناسی دین از قبیل اینکه در فضایی فقرآلود که شکمی سیر یافت نمی شود، نام اعظم خدا، همان نان است و آدم گرسنه اصلاً ایمانی ندارد که بخواهد آن را به شیطان بفروشد. شاید همان حکایت سلسله مراتب نیازهای آبراهام مازلو، که تأمین طبقه ی نخست از نیازها را لازمه ی عبور به مرحله ی بعدی و پدید آمدنِ نیازهای معنوی دانسته است. حکایتِ تبعیض و نابرابری اجتماعی و اقتصادی که گاه فریادهای اعتراض آمیز بندگان مستأصل خدا را در می آوردکه آخر خدایا چرا؟

 

آنچه می آید، حکایت هایی است طنزآلود که یا باورهای دینی را نشانه گرفته و مورد چالش و چند و چون قرار می دهد ویا رفتار پاره ای دینداران را به تیغ نقد گرفته است. مشی و منشِ قاضیان و محتسبان و واعظان و متشرّعان که پاره ای از اوقات، مقرون سالوس و ریا و بدفهمی و کج اندیشی و قدرت طلبی بوده است. دین به مزدانی که با توجیهات دینی در پی تأمین کامجویی خود بوده اند. ویا بیان مسائلی مرتبط با جامعه شناسی و یا روانشناسی دین از قبیل اینکه در فضایی فقرآلود که شکمی سیر یافت نمی شود، نام اعظم خدا، همان نان است و آدم گرسنه اصلاً ایمانی ندارد که بخواهد آن را به شیطان بفروشد. شاید همان حکایت سلسله مراتب نیازهای آبراهام مازلو، که تأمین طبقه ی نخست از نیازها را لازمه ی عبور به مرحله ی بعدی و پدید آمدنِ نیازهای معنوی دانسته است. حکایتِ تبعیض و نابرابری اجتماعی و اقتصادی که گاه فریادهای اعتراض آمیز بندگان مستأصل خدا را در می آوردکه آخر خدایا چرا؟ "جام می و خون دل هر یک به کسی دادند" آن مسکین  و یا دیوانه ای که بندگانِ بزرگ شهر را می بیند که آراسته و پاکیزه و پیراسته اند و آن گاه نظری بر خود می اندازد که جز کرباسی کهنه، چیزی دیگر بر تن ندارد و آنگاه خداوند را خطاب می کند که: "بنده پروردن بیاموز از عمید". غالباً به چالش خواندن باورهای دینی به طور مستقیم ممکن نبوده ولذا سرّ دلبران را در حدیث دیگران بیان کرده اند واز زبان دیوانه ای آشفته و یا مسکینی مستأصل و وامانده و خاطر پریش، مسئله طرح شده است. غالب این حکایت ها و داستانک ها، تأمل برانگیز و بصیرت زاست. ظاهر لطیفه مانندش نباید رهزنِ معنایابی از لایه های زیرین و ژرف آن گردد. امید که یکجا آوردن این داستانک ها را حمل بر دین ستیزی این قلم نکنید.

* مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که «والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»

اما چند ملا که پشت سر تابوت بودند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گفتند: «پدرسوخته ی ملعون دروغ می گوید. مُرده !» مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند:

«این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مُرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد.

پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند.

حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست!»

[مشابه حکایت فوق:  شخصی از آشنای خود الاغ طلبید تا به جایی رود. آن مرد گفت: من الاغ ندارم. در این اثنا خر از پاگاه(اصطبل) به فریاد آمد. آن مرد گفت: تو نگفتی من الاغ ندارم؟ گفت: عجب، سخن مرا قبول نمی کنی وسخن خر را قبول می کنی؟(حبله رودی از کتاب مجمع الامثال)]

*

سایلی پرسید از آن شوریده حال/ گفت : اگر نام مهین ذوالجلال

می شناسی بازگوی  ای مرد نیک / گفت : نان است این بنتوان گفت لیک

مرد گفتش احمقی و بی قرار /  کی بود نام مهین، نان؟ شرم دار

گفت در قحط نشابور ای عجب/ می گذشتم گُرسَنه چل روز و شب

نه شنودم هیچ جا بانگ نماز/ نه دری بر هیچ مسجد بود باز

پس بدانستم که نان، نام مهینست/ نقطه ی جمعیت و آرام دینست    

(مصیبت نامه، عطارنیشابوری)

[نام مهین: اسم اعظم است که معتقد بوده اند هر کس آن را بداند همه ی مشکلها بر او گشوده می شودو در باب اینکه اسم اعظم کدام است بحث ها و کتاب ها نوشته اند که قابل استقصا نیست، ولی یکی از عقلای مجانین نیشابور معتقد بوده است که اسم اعظم همان « نان» است.(اسرارالتوحید، جلد دوم، ص583)]

*

« مصاحبه»

کوهستان

ابری خونین را می کشد به دندان

انسان ها

مزارع درو شده با قامت های کوتاه

خبر نگار از پیرمرد خسته ای می پرسد:

_ خسارت مالی هم دیده ای، نه؟

_ نه قربان

فقط قدری کف وسقف خانه به هم چسبیده

_ خسارت جانی چی؟

_ عیالمان مقداری جان سپرده

خبرنگار از کله ای که بیرون مانده از خاک می پرسد:

_ چه احساسی حالا داری برادر؟

_ از خوشحالی نمی دانم چه خاکی

روی سرم بریزم

باران رحمتش که بی حساب است

تا خرخره رسیده

وخوان نعمتش که بی دریغ است

ما را به گِل کشیده

چه چیزی بهتر از این

الحمدلله رب العالمین                   «عمران صلاحی»

* گویند مردی از گرسنگی مشرف بمرگ شد. شیطان برای او غذایی آورد، بشرط آنکه ایمان خود را به او بفروشد. مرد پس از سیری از دادن ایمان خود داری کرد، و گفت: آنچه را در گرسنگی فروختم موهوم و معدومی بیش نبود، چه آدم گرسنه ایمان ندارد. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

*

گفت یک روز با جُحی هیزی / کز علیّ و عُمَر بگو چیزی

گفت او را جُحی که اندهِ چاشت / در دلم حبّ و بغض کس نگذاشت   (حدیقة الحدیقة، سنائی غزنوی)

*  شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که چونست که در زمان خلفا، مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند؟ گفت: مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان بیاد می آید و نه از پیغامبر(رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* جهودی از ترسایی در باب موسی و عیسی پرسید که کدام یک برترند. ترسایی گفت: عیسی مردگان را زنده می کرد، در حالی که موسی به مردی رسید و او را مشت زد و کشت؛ و عیسی در گهواره سخن می گفت، حال آنکه موسی پس از چهل سال گفت: خدایا گره از زبانِ من بر دار تا سخن مرا بفهمند. (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

*  شیادی چند، پنهانی لوحی مزوَّر که نام فرزندی از پیشوایان دین بر آن ثبت بود در خاک کردند. و با رؤیاهای دروغین خود ساده لوحان را به کاوش زمینِ نو و برآوردن لوح برانگیختند. لوح برآمد، دعوی ثابت، و تولیت خدمت مزار بدیشان مسلَّم، و جد اول صدقات و نذور از هر سو بدان صوب روان شد. تا روزی یکی از شرکاء جعل از دستیار خویش مالی بدزدید. صاحب مال به حدس و قیاس سارق را شناخته در مطالبت ابرام کرد و او هر بار با سوگندان غلیظ به همان بقعه ی شریف مُنیف(بلندو مقدس) بر انکار می افزود. عاقبت مرد از بی شرمی و وقاحت همکار به حیرت مانده بی اختیار در میان مردم بر خلاف مصلحت خویش فریاد برآورد: ای بی شرم آخر نه این امام زاده را با هم ساختیم؟(امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* مردی لاشه ی سگ خویش را در قبرستان مسلمین مدفون ساخت. مردمان برآغالیدند، ویرا گرفتند و سخت بکوفتند و نیمه جان به قاضی بردند. قاضی به سابقه ی عداوتی، نشاندن آتش فتنه را به سوختن او فرمان داد. مرد الحاح کرد که مرا سخنی مانده است، اگر حضرت قاضی اجازت فرماید بگویم. قاضی رخصت داد. گناهکار گفت: چون أجل این سگ برسید امری عجیب پدید گشت؛ یعنی بناگاه مُهر زبان حیوان صامت بشکست و مانند ما آدمیان به سخن در آمد، مرا به نام بخواند، و وصیت کرد که بَدره یی(همیان) از راز نیاگان به میراث دارم، و در زیر فلان سنگ به صحرا نهفته ام تا نفسی از من باقی است سبک بدانجا شو، سنگ بردار، و مرده ریگ(میراث) برگیر، و آنگاه که وداع این دار فانی گویم جسد مرا به جوار صالحان بخاک سپار و یک نیمه از زر نزدِ یکی از قضاتِ اسلام بر تا در تخفیف عقوبات من به امورِ حِسبیّه صرف کند، و مرا به دعاهای خیر یاد فرماید. من چون خارقه ی سخن گفتن سگ بدیدم، بر راستی گفته ی او اعتماد کردم. در ساعت بشتافتم و زر بنشان بیافتم، و اکنون بدره برجایست. قاضی به طمع نیمه ی دیگر زر گفت: سبحان الله این حیوان بی شبهه از احفادِ(نوادگان) سگِ اصحاب کهف بوده است، و البته از تدفین او در گورستان مسلمانان بر تو حرجی نیست؛ آن مرحوم دیگر بار چه گفت؟ آن مرد چون به حکم صریح قاضی بر حیات خویش ایمن شد نفسی به آسودگی برآورد و گفت: ایها القاضی چون از صحرا به خانه بازگشتم از سگ رمقی بیش نمانده بود، مرا بدید، آب در دیدگانش بگشت، با تعب و رنجی تمام دهان بگشاد، و با آنکه نفسش بشماره افتاده بود، شمرده و روشن به مَسمَع عدولِ حاضر گفت: زنهار، زنهار ماتَرَکِ من به قاضی محلّت نبری که مردی سخت سست ایمان است، ترسم این مال نیز چون دیگر وجوه در هوای خویش خرج کند، و بارِ گرانِ عصیان همچنان بر من باز ماند.(امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* جُحی روزی به بازار می رفت تا دراز گوشی بخرد. مردی پیش آمد و پرسید کُجا می روی؟ گفت: به بازار تا درازگوشی بخرم. مرد گفت: «إن شاء الله» بگوی. گفت: چه لازم که این سخن بگویم. دراز گوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را دزدیدند. وقتی که برگشت همان مرد به استقبالش آمد و گفت: «از کجا می آیی؟» گفت: « از بازار می آیم، إن شاء الله، پولم را دزدیدند إن شاء الله، خر نخریدم إن شاء الله، و دست از پا دراز تر باز گشتم إن شاء الله!» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

*  اعرابیی به سفر رفت و زیانکار باز آمد. از او پرسیدند: « چه سودی بُردی؟» گفت: « از این سفرمان چیزی سود نبردیم جز اینکه نمازِ خود را کوتاه خواندیم.» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* یکی از صوفیان را گفتند: « خرقه ی خویش را بفروش» گفت: « اگر صیاد تورِ خود را بفروشد پس با چه شکار کند؟»(رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* مردی  زشت روی در آیینه به زشتی روی خود می نگریست و می گفت: «سپاس خدای را که مرا آفرید و صورتِ مرا نیکو کرد» غلامی داشت ایستاده بود و سخنش می شنید. پس از آن بیرون رفت، و مردی دَمِ در از سرورِ او پرسید. غلام گفت: «او در خانه نشسته است و به خدا دروغ می گوید.» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

*  شیعیی در مسجد رفت. نام صحابه دید بر دیوار نوشته. خواست که خیو(آب دهان) بر نام ابوبکر و عُمَر اندازد، بر نام علی افتاد. سخت برنجید، گفت: « تو که پهلویِ ایشان نشینی، سزای تو این باشد.» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* شخصی به مزاری رسید. گوری سخت دراز دید. پرسید: «این گورِ کیست؟» گفتند: «از آنِ علمدار رسول است.» گفت: « مگر با علمش در گور کرده اند؟»(رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* شخصی دعوی خدایی می کرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفتند: « پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می کرد، او را بکشتند». گفت: «نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم.» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* جُحی گوسفند مردم می دزدید و گوشتش صدقه می داد. از او پرسیدند که: «این چه معنی دارد؟» گفت: «ثواب صدقه، با بزهِ دزدی برابر گردد، و در میانه پیه و دنبه اش توفیر باشد.» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* زنی پیش واثقِ خلیفه، دعویِ پیغمبری می کرد. واثق از او پرسید که« محمد پیغمبر بود؟» گفت: «آری» گفت: «چون او فرموده است که لانبیَّ بعدی، پس دعوی تو باطل شد.» گفت: او فرموده که «لانبیَّ بعدی»؛ و «لانبیّةَ بعدی» نفرموده است.» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* از قزوینی پرسیدندکه «امیرالمؤمنین علی را شناسی؟» گفت:« شناسم» گفتند: «چندم خلیفه بود؟» گفت: «من خلیفه ندانم، آنست که حُسین او را در دشت کربلا شهید کرده است.» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* شیرازی در مسجد بنگ(افیون) می پخت. خادم مسجد بدو رسید و با او در سفاهت آمد. شیرازی در او نگاه کرد شَل بود و کَل و کُور. نعره یی بکشید و گفت: «ای مردک! خدا در حقِّ تو چندان لطف نکرده است که تو در حقِّ خانه ی او چندین تعصُّب می کنی.» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* شخصی خانه یی بکرایه گرفته بود. چوب های سقفش بسیار صدا می کرد. به خداوندِ خانه از بهرِ مرمّتِ آن سخن بگشاد. پاسخ داد که: «چوبهای سقف، ذِکرِ خداوند می کنند.» گفت: «نیک است اما می ترسم این ذکر منجر به سجود شود» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* واعظی بر سرِ منبر می گفت: «هرگاه بنده یی مست میرد، مست دفن شود، و مست سر از گور بر آورد.» خراسانیی در پای منبر بود گفت: « به خدا آن شرابی است که یک شیشه ی آن به صد دینار می ارزد.» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* قزوینی در حالت نزع افتاد. وصیت می کرد که« در شهر کرباس پاره هایِ کهنه ی پوسیده بطلبند و کَفَنِ او سازند.» گفتند: « غرض از این چیست؟» گفت: « تا چون مُنکر و نکیر بیایند پندارند که من مرده ی کهنه ام زحمتِ من ندهند.» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* واعظی بر منبر سخن می گفت. شخصی از مجلسیان سخت گریه می کرد. واعظ گفت: «ای مجلسیان! صدق از این مرد بیاموزید که این همه گریه ی بسوز می کند.» مرد برخاست و گفت: «مولانا! من نمی دانم که تو چه می گویی، اما من بُزَکی سرخ داشتم ریشش به ریش تو می مانست. در این دو روز سقط شد؛ هر گاه که تو ریش می جنبانی مرا از آن بُزَک یاد می آید و گریه بر من غالب می شود.» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* واعظی بر منبر می گفت که«هر که نامِ آدم و حوا نوشته در خانه بیاویزد، شیطان بدان خانه در نیاید.» طلخک از پای منبر برخاست و گفت: «مولانا، شیطان در بهشت در جوار خدا به نزد ایشان رفت و بفریفت، چگونه می شود که در خانه ی ما از اسم ایشان بپرهیزد؟»(رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* دو کس به کنارِ آبی رسیدند یکی دیگری را گفت که« مرا بر دوش گیر.» چون بگرفت، گفت: «سبحان الّذی سخّر لَنا هذا.»[پاکی خدایی راست که این را برای ما مسخر و رام کرد- زخرف، آیه ی 13] چون به میان آب رسیدند. حمّال گفت: « مُنزلاَ مبارکَاً و أنتَ خیرُ المُنزِلین»[فرودگاهی مبارک است و تو بهترین فرودآورندگانی- مؤمنون، آیه ی 29]؛ و او را در میان آب نهاد که «جوابِ آن آیت است که بدان عذر من خواستی.» (رساله ی دلگشا، عبید زاکانی)

* گویند آخوندی برای خرید هیزم به بازار آمد، روستایی را دید که پشته یی هیزم بر روی خر نهاده می فروشد. بادی در غبغب انداخت و گفت: یا أخی، این حَطَبَ مُرتَّب بر این حمار ابیض لا یعلم را به چند درهم شرعی مبایعه می کنی؟ روستایی مادر مرده چیزی نفهمید و بچشمان آخوند زل زده گفت: آخوند، روضه می خوانی یا هیزم می خواهی؟ (زیبا شناسی، وزیری علینقی)

* مریدی مدعی شد که پیر او چون کامل است، در همه ی انواع فضایل بر سایر ابناء نوع، برتری دارد. شنونده بر سبیل انکار پرسید: آیا شیخ خط را نیز از میر عماد بهتر نویسد؟ گفت: البته چنین است. مشاجره دراز کشید. حکومت را به خود مراد بردند. او انصاف داد که رجحانِ کتابت میر، مسلَّم است. مرید متعصب این معنی را حمل بر تواضع و فروتنی مراد کرده گفت: آقا شکسته نفسی می کند، غلط می کند! (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* مردی بزغاله ای یافت به صحرا. گفتند: واجب است در معابر ندا دهی تا اگر مالکی دارد بیاید و گم گشته ی خویش بستاند. مرد در شوارع فریاد می زد: آی صاحبِ- و آهسته می گفت- بزغاله. و مقصودش اینکه هم به واجبِ شرعی عمل کرده باشد و هم مالک بزغاله نشنود. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

*  پدری پسر را می گفت اگر از گفته های من فرمان نکنی ترا عاق کنم. پسر جواب داد من نیز در عوض ترا عوق سازم. پدر پرسید عوق چگونه باشد. گفت شبانگاه برآستانه ی مساجد و حمامها پلیدی کنم و شبگیر چون مسلمانان بدین دو جای آمد و شد کنند کفش و جامه شان بیالاید و بر پدر مرتکب لعن فرستند. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* یک روز مُزَبِّد مَدیَنی، شوخ طبعِ معروف، در مسجد خوابیده بود. مردی اندرآمد و نماز کرد و گفت: پروردگارا من نماز می خوانم در حالی که این مرد خوابید ه است. مُزبِّد گفت: ای بیمزه! حاجتِ خود بخواه و اورا بر ما مشوران!(فوات، ابن شاکر)

* کسی از خواجه بهاء الدین نقشبند اویسی پرسید: سلسله ی شریفِ شما به کجا می رسد؟ گفت: از سلسله کسی به جایی نمی رسد. (خواندنی های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

* زاهدی در مجلسی می گفت: آیا ماه رمضان از ما خشنود رفت یا نه؟ ظریفی گفت: بلی خشود رفت. زاهد گفت: از کجا می گویی؟ گفت: از آنجا که اگر ناخشنود رود سال دیگر باز نیاید.(لطائف الطوایف، علی صفی)

* گویند امام فخر رازی در درس خود اظهار می کرد که اسماعیلیه ی ملاحده برای اثبات عقاید خود برهان قاطعی ندارند. یکی از شاگردان امام فخر- که باطناً اسماعیلی مذهب بود- روزی به امام گفت: سؤالی محرمانه دارم، وامام را به کتابخانه ی خصوصی برد، و کاردی از لای کتاب برکشید، و برگلوی پیرمرد امام نهاد و گفت: اینست برهان ما! اگر خواهی به سلامت بمانی باید قول بدهی که پس از این از اسماعیلیه بد نگویی. امام به جان پذیرفت، و از فردا در گفتار خود روش احتیاط و مسالمت پیش گرفت، و به جای ملاحده به همان لفظ اسماعیلیه قناعت می کرد. یکی از شاگردان هوشمند از استاد پرسید: مگر در اصول عقاید حضرت استاد تغییری حاصل شده؟ امام در جواب گفت: آری! زیرا برهان قاطعِ آنها را در دستشان یافته ام.(جامع التواریخ، رشیدالدین فضل الله)

* مردی شهری، برای حاجتی به میان یکی از طوایف شاهسون رفت. چون گاه اذان گفتن رسید، به آواز بلند اذان گفت. یکی از شاهسونان که تا آنگاه اذان نشنیده بود، پرسید: این مرد چه می کند؟ گفتند: اذان می گوید. پرسید: این کار او به گاوان و گوسفندان زیانی ندارد؟ گفتند: نه. گفت پس هرچه می خواهد بگوید. (امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

*  یکی این آیت برخواند ( وقودُها الناسُ والحجارةُ: سوخت جهنم، مردمان و سنگ ها هستند-بقره/24) – و شیخ ما[ابوسعید ابولاخیر]در آیت عذاب کم سخن گفتی- گفت: «چون سنگ و آدمی هر دو به نزدیک تو یک نرخ است دوزخ به سنگ می تاب و این بیچارگان را مسوز.» (اسرار التوحید، محمد بن منور)

* شیخ در بغداد در چله نشسته بود، شب عید آمد، در چله آوازی شنید نه ازین عالم، که ترا نَفَسِ عیسی دادیم، بیرون آی و بر خلق عرضه کن. شیخ متفکر شد که عجب، مقصود ازین ندا چیست؟ امتحان است تا چه می خواهد؟

   دوم بار بانگ به هیبت تر آمد، که وسوسه را رهاکن، برون آی، برِ جمع شو، که ترا نفس عیسی بخشیدیم. خواست که در تأمل مراقب شود تا مقصود بر او مکشوف شود، سوم بار بانگی سخت با هیبت آمد، که ترا نفس عیسی بخشیدیم، برون آی بی تردد و بی توقف! برون آمد، روز عید، در انبوهی بغداد روان شد. حلوائیی را دید که شکل مرغکان حلوای شکر ساخته بود، بانگ می زد که: سُکَّرُ النیروز[شیرینی نوروز]. گفت: والله امتحان کنم. حلوایی را بانگ کرد. خلق به تعجب ایستادند که تا شیخ چه خواهد کردن، که شیخ از حلوا فارغ است. حلوا که شکل مرغ بود بر گرفت از طبق، و بر کف دست نهاد. نَفَسِ أخلقُ لکم مِن الطینِ کَهَیئه الطیرِ [می آفرینم برای شما از گِل به شکل پرنده – آل عمران/49] در آن مرغ در دمید. درحال گوشت و پوست و پر شد، و بر پرید.

خلق به یکبار جمع شدند. تایی چند از آن مرغان بپرانید. شیخ از انبوهی خلق و سجده کردن ایشان، و حیران شدن ایشان، تنگ آمد. روان شد سوی صحرا و خلایق در پی او. هر چند دفع می گفت که ما را به خلوت کاری است، البته در پی او می آمدند. در صحرا بسیار رفت. گفت: خداوندا این چه کرامت بود که مرا محبوس کرد و عاجز کرد؟ الهام آمد که حرکتی بکن تا بروند. شیخ بادی رها کرد. همه در هم نظر کردند،  و به انکار سر جنبانیدند و رفتند. یک شخص ماند، البته نمی رفت، شیخ می خواست که او را بگوید که چرا با جماعت موافقت نمی کنی؟ از پرتوِ نیازِ او و فَرِّ اعتقادِ او شیخ را شرم می آمد. بلکه شیخ را هیبت می آمد. با این همه به ستم آن سخن را به گفت آورد. او جواب گفت که من بدان باد اول نیامدم، که به این باد آخرین بروم. این باد از آن باد بهتر است پیش من، که ازین باد ذات مبارکِ تو آسود، و از آن باد رنج دید و زحمت.(مقالات شمس تبریزی)

*

رهروی از جمله ی پیــران کار / می شد و بـا پـیـر مـریدی  هـزار

 پیر در آن بادیه یـک بـادِ پاک / داد بــضـاعت بـه امـیـنان خاک

هر یک از آن  آستنی  برفشاند / تا همه رفتند و یکی شخص مانـد

پیر بدو گفت چه افــتـاد رای / کانهمه رفتند و تو ماندی به جای؟

گفت مرید ای دل من جایِ تو / تـاج سـَرَم خــاکِ کـفِ پای تـو

من نه  به  باد آمدم  اوّل نفس / تــا بــه همـان بـاد روم بـاز پس

مـنتـظر  داد  به دادی شــود / وامـده ی بــاد بــه بـادی شـود

زود رو و زود  نشین  شد  غبار / زان بــه یکی جــای ندارد قـرار

کوه به آهستگی  آمد  به جای/ از سرِ آن است چنیـن دیر پـای    ( مخزن الاسرار، نظامی گنجوی)

* جهودی و ترسایی و مسلمان رفیق بودند در راه، زر یافتند، حلوا ساختند. گفتند: بیگاه است، فردا بخوریم و این اندک است، آن کس خورد که خواب نیکونیکو دیده باشد. غرض تا مسلمانی را ندهند. مسلمان نیم شب برخاست. خواب کجا؟ عاشق محروم و خواب!... برخاست، جمله ی حلوا را بخورد. عیسوی گفت: عیسی فرود آمد مرا بر کشید. جهود گفت: موسی در تماشای بهشت برد مرا، عیسای تو در آسمان چهارم بود. عجایب آن چه باشد در مقابله ی عجایب بهشت؟ مسلمان گفت: محمد آمد، گفت: ای بیچاره، یکی را عیسی برد به آسمان چهارم، و آن دگر را موسی به بهشت بُرد، تو محروم بیچاره، باری برخیز و این حلوا بخور! آنگه برخاستم و حلوا را بخوردم. گفتند: والله خواب آن بود که تو دیدی، آن ما همه خیال بود و باطل.(مقالات شمس تبریزی)

* آن شخص به وعظ رفت در همدان که همه مشبِّهی [معتقد به تشبیه که خداوند را مانند آدمی زاد متصف به صفات اجسام می دانند.] باشند، واعظ شهر بر آمد بر سر تخت، و مُقریان قاصد[عمداً]، آیتهائی که به تشبیه تعلق دارد چنانکه الرحمنُ عَلَی العرشِ استَوی [طه/50: خداوند بر عرش قرار گرفت.] و قَولُهُ: أأَمِنتم مَن فی السماء أن یخسفَ بکُمُ الارضَ [ملک/16: آیا ایمن هستید از او که در آسمان است که شما را در زمین فرو برد؟]، و جاء ربُّکَ و الملَکُ صفّاً صَفّاًَ [فجر/22: و خدای تو بیاید و فرشتگان صف اندر صف.]، یخافونَ ربَّهم مِن فوقهم [نحل/ 50: از خداوند خود که بالای سر ایشان است می ترسند.]  آغاز کردند پیش تخت [منبر] خواندن. واعظ نیز چون مشبِّهی بود، معنی آیت مشبّهیانه میگفت، و احادیث روایت می کرد، سَتَرونَ ربَّکم کَما تَرَونََ القمرَ لیلة البَدرِ [خدای خویش را خواهید دید چنانکه ماه را در شب چهاردهم می بینید.]، خلقَ اللهُ آدمَ علی صورتِه [خداوند آدم را به صورت خویش آفرید.]، و رأیتُ ربّی فی حُلَّةٍ حمراء [خداوند خود را دیدم در پیراهنی سرخ.]، نیکو تقریر می کرد مُشبّهیانه؛ و میگفت: وای بر آن کس که خدای را بدین صفت تشبیه نکند، وبدین صورت نداند، عاقبت او دوزخ باشد، اگر چه عبادت کند، زیرا صورت حق را منکر باشد، طاعت او کی قبول باشد؟ و هر آیتی و حدیثی که تعلق داشت به بی چونی و لامکانی، سائلان بر می خاستند دخل می کردند [ایراد کردن] که، و َهوَ مَعَکم أینَما کُنتُم [حدید/4: و او با شماست هر جا که باشید.]، لیَسَ کَمِثلِه شیئٌ [شوری/11: نیست همانند او چیزی]. همه را تأویل می کرد مشبّهیانه. همه جمع را گرم کرد بر تشبیه و ترسانید از تنزیه. به خانه ها رفتند با فرزندان و عیال حکایت کردند، و همه را وصیت کردند که خدا بر عرش دانید، به صورت خوب، دو پا فرو آویخته، بر کرسی نهاده، فرشتگان گرداگرد عرش! که واعظ شهر گفت: هر که این صورت را نفی کند ایمان او نفی است. وای بر مرگ او، وای بر گورِ او، وای بر عاقبتِ او.

   هفته ی دیگر واعظی سُنّی غریب رسید. مقریان آیتهای تنزیه خواندند. قولُهُ: لیسَ کَمِثلِه شیءٌ [شوری/11: نیست همانند او چیزی]. لَم یَلِد و لَم یولَد. والسَّمواتُ مَطویّاتٌ بِیَمینِه [زمر/67: و آسمانها در نوردیده شد به دست او]. و آغاز کردند مشبّهیان را پوستین کندن، که هر که تشبیه گوید کافر شود. هر که صورت گوید هرگز از دوزخ نرهد. هرکه مکان گوید وای بر دین او، وای بر گوراو. و آن آیتها که به تشبیه ماند همه را تأویل کرد، و چندان وعید بگفت، و دوزخ بگفت، که هر که صورت گوید طاعت او طاعت نیست، ایمان او ایمان نیست. خدای را محتاج مکان گوید، وای بر آن که این سخن بشنود.

   مردم سخت ترسیدند و گریان و ترسان به خانه ها باز گشتند. آن یکی به خانه آمد، افطار نکرد. به کنج خانه سر بر زانو نهاد. بر عادت، طفلان گرد او می گشتند. می راند هر یکی را، و بانگ بر می زد. همه ترسان برِ مادر جمع شدند. عورت آمد، پیش او نشست؛ گفت: خواجه خیرست، طعام سرد شد، نمی خوری؟ کودکان را زدی و راندی، همه گریانند. گفت: برخیز از پیشم که مرا سخن فراز نمی آید. آتشی در من افتاده است. گفت: بدان خدای که بدو امید داری که در میان نهی که چه حال است؟ تو مرد صبوری، و ترا واقعه های صعب بسیار پیش آمده، صبر کردی و سهل گرفتی، و توکل بر خدای کردی، و خدا آن را از تو گذرانید، و ترا خوش دل کرد. از بهرِ شکر آنها، این رنج را نیز به خدا حواله کن، و سهل گیر، تا رحمت فرو آید. مرد را رقت آمد و گفت: چه کنم، ما را عاجز کردند، به جان آوردند. آن هفته آن عالِم گفت: خدای را بر عرش دانید، هر که خدای را بر عرش نداند کافرست و کافر میرد. این هفته عالِمی دیگر بر تخت رفت، که هر که خدای را بر عرش گوید یا به خاطر بگذراند به قصد که بر عرش است یا بر آسمان است، عمل او قبول نیست، ایمان او قبول نیست. منزّه است از مکان. اکنون ما کدام گیریم؟ بر چه زییم؟ بر چه میریم؟ عاجز شدیم!

   زن گفت: ای مرد هیچ عاجز مشو، و سرگردانی میندیش. اگر بر عرش است و اگر بی عرش است، اگر در جای است و اگر بی جای است، هر جا که هست عمرش دراز باد! دولتش پاینده باد! تو درویشی خویش کن و از درویشی خود اندیش.(مقالات شمس تبریزی)

* شیخ بوالحسن خرقانی مرد بزرگ بود و در عهد سلطان محمود رحمه الله، و او پادشاه بیدار بود و طالب. حکایت شیخ کردند، به خدمت او بیامد بنیاز. شیخ او را التفات زیادتی نکرد. گفت: شما به نظاره ی سلطان بیرون نیامدیت. گفت: ما به مشاهده ی سلطان شرع و سلطان تحقیق بودیم، نرسیدیم بدان. شاه گفت: آخر قول خداست که: أطیعوا اللهَ وأطیعوا الرسولَ و اولی الأمر [از خدا فرمان برید و از رسول و اولوا الامر، نساء:59]. گفت: ای پادشاه اسلام، ما را چندان لذت أطیعوا الله فرو گرفت که خبر نداریم که در عالم رسول هست یا نی؛ به مرتبه ی سیم کجا رسیم؟ بگریست و دستش لرزان، دست شیخ بگرفت و ببوسید.(مقالات شمس تبریزی)

* آن یکی در همچنین کوفت. « تو کیستی؟» گفت « من برادر زاده ی خدا» برون آمد خواجه، خدمت کرد. « دست به من ده! با تو کاری دارم.» ببردش به مسجد – که این خانه ی عموت! تو دانی، درآ، خواهی هیچ برون میا!»(مقالات شمس تبریزی)

* ابوالعباس بن اسپهبد را گفتند: چرا نماز نمی گُزاری؟ گفت: از خواندنِ سوره ی کوتاه شرم دارم، و سوره ی دراز از بر نکرده ام! (خواندنی های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

* عربی بدوی به مسجد رسول آمد و با شتاب نمازی خواند و خواست تا بیرون رود. علی(ع) حاضر بود، بانگ بر او زد و نعلین خویش حواله ی او کرد که باز گرد و نماز تازه کن. عرب از ترس بازگشت و نماز تازه کرد و به آهستگی به پایان برد. علی گفت ای عرب نمازنخستین نیکو بود یا این که به آهستگی خواندی؟ گفت: نه ای امیر مؤمنان، نماز نخستین از ترس خدا بود و نماز دوم ازترس نعلین شما! (لطائف الطوایف، علی صفی)

* پیر زنی فرتوت را پسر در زنبیلی نهاده، به زیارت پیامبر زمان بُرد. پیامبر به مزاح پسر را فرمود: مادرت را به شوی ده. جوان گفت: با این پیری شوهر کردن او چگونه سزاوار و میسر باشد؟ مادر برآشفت و گفت: تو بهتر می دانی یا پیامبر خدا؟(امثال و حکم، علی اکبر دهخدا)

* مردی فاسق شراب می خورد، در پیاله های نخستین پس از سر کشیدن می گفت پروردگارا، من خطا می کنم تو باری جزو گناهان من ننویس. اما چون پیاله یی چند بگشت و دماغ مردک، تر شد، گفت: حالا می خواهی بنویس، می خواهی ننویس! (خواندنی های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

*  شخصی می خواست به حج برود، ظریفی را دید و از او بِحِلی خواست.  ظریف او را گفت: «سفر خوش، اما بگو ببینم همسرِ خود را به که می سپاری؟» گفت: «به خدا» گفت: « به عجب آدم صبوری می سپاری؛ زیرا اگر روزی صد نفر به خانه ی تو بیایند و بروند، او صدایش در نمی آید!»(خواندنی های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

* در بغداد در رباطِ شیخ الشیوخ، صوفی دراز ریشی بود، وبیشتر اوقات گرفتارِ آن بود و در نیکوداشتِ آن می کوشید؛ آن را به روغن می اندود و شانه می زد، و شب هنگام آن را در کیسه یی می کرد. یکی از شبها مریدی برخاست، و درحالی که او خوابیده بود ریش او را تمام بُبرید. سحرگاهی صوفی نزدِ شیخ الشیوخ شد و صوفیان را جمع کرد، واز تراشنده ی آن بپرسید. مرید گفت: من بریده ام. شیخ گفت: خانه خراب چرا چنین کردی؟ مرید گفت: ای شیخ، آن ریش، صَنَمِ او شده بود و به جای خدای تعالی آن را می پرستید و من به دل این کار را نمی پسندیدم. خواستم که او بنده ی خدا باشد نه بنده ی ریش. (خواندنی های ادب فارسی، علی اصغر حلبی)

*

میر داماد شنیدستم من / که چو بگزید بنِ خاک وطن

بر سرش آمد و از وی پرسید / ملک قبر که: «من ربک من؟»

میر بگشاد دو چشم بینا /  آمد از روی فضیلت به سخن

اسطقسی است بدو داد جواب / اسطقسات دگر زو متقن

حیرت افزودش از این حرف ملک / برد این واقعه پیش ذوالمن

که زبان دگر این بنده ی تو  / می دهد پاسخ ما در مدفن

آفریننده بخندید و بگفت /  تو بدین بنده ی من حرف مزن

او در آن عالم هم زنده که بود / حرف ها زد که نفهمیدم من(نیما یوشیج)

[ اُسطقس: معرب یونانی به معنای عنصر و اصل هرچیز، ذوالمن: عطابخش]

*

حاجی رجب از مکه چو برگشت به میهن /  آورد دو صد گونه ره آورد به خانه

اشیای گرانقیمت و اجناس نفیسی /  کز حُسن و ظرافت همه را بود نشانه

از رادیو و ساعت و یخچال و فریزر  / تا ادکلن و حوله و آیینه و شانه

ازپرده ی ابریشم و روتختیِ مَخمَل /  تا جامه ی مردانه و ملبوسِ زنانه

در جعبه ی محکم همه را چیده و بسته /  تا لطمه نبینند زآفات زمانه

دیدم که بر آن جعبه نوشته است ظریفی /  «مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه» (ابوالقاسم حالت)

*

کشیشی را شنیدم در کلیسا / چنین می گفت از فرمان عیسی:

کسی تان گر زند سیلی به رخسار /  میاشوبید بر وی هیچ زینهار

اگر بر راست زد چپ پیشش آرید / وگر چپ، راست را بر وی گمارید!

ز جا بر خاست ماهی عنبرین موی / گشود از یک دگر لعل سخن گوی

که: بهر سیلی این حکم مبین است / و یا در بوسه هم حکم این چنین است؟    

(خواندنی های ادب فارسی،علی اصغر حلبی)

 




درباره وبلاگ
شرکت تسنیم سافت دنیای مجازی اولین شرکت کامپیوتری و نرم افزاری در سطح استان کردستان می باشد . که در نظر دارد با تولید نرم افزار های اسلامی و قرآنی در سطح کشور و بین الملل در راستای ترویج فرهنگ غنی ایرانی اسلامی خدمتی هر چند کوچک به جامعه بزرگ مسلمانان در تمامی نقاط جهان بنماید.
در همین راستا این شرکت اولین محصول خود را که یک نرم افزار قرآنی است به نام تسکین ، نرم افزاری جامع و پر کاربرد در تمامی زمینه ها اسلامی و قرآنی می باشد تا 2 ماه آینده وارد بازار قرآنی و علمی کشور خواهد نمود
آدرس : ایران ، سنندج ، بلوار پاسداران ، دانشگاه کردستان ، مرکز رشد واحد های فناوری ، واحد تسنیم سافت ،جنب استعدادهای درخشان
صندوق پستی : 416
کد پستی : 66177 - 15175
پست الکترونیک : Info@tasnimsoft.net
پست الکترونیک امور کاربران : Support@tasnimsoft.net

وب سایت رسمی شرکت: www.tasnimsoft.net
وب سایت رسمی فروش اینترنتی www.nourdownload.com
وب سایت رسمی فروش اینترنتی sunnatdownload.com

مدیر عامل شرکت: سید عدنان حسینی راد
آخرین مطالب
نظر سنجی
کدام قسمت از وبلاگ ما برای شما بیشتر جالب است ؟





نویسندگان
بایگانی خاطرات
پیوند ها
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به مدیر تسنیم قرآنی می باشد.